در این گزارش، تازهترین اطلاعات درباره «باران ک می بارد تو اینجایی...» را میخوانید.روبرویت خواهم ایستاد...نمیدانم چه حالی خواهیم داشت،اما میدانم شاد یا غمگین،آرام خواهم بود...نمیدانم حسرت تمام روزهای رفته را،خواهیم خورد،یا به روزهایی ک میتوانستیم سپری کنیم،چقدر فکر خواهیم کرد...اما میدانم،به هردواش فکر خواهیم کرد،شاید با احساسی متفاوت،شاید هم مثل هم...اما میدانم روبروی هم خواهیم ایستاد،و جهان و تمام آدم هایش،زمان و تمام سیاره های منظومه ی شمسی،لحظه ای به احترام آن لحظه خواهند ایستاد...تورا نمید
برچسب:
نویسنده: غزل نعمتی
آنچه تاکنون درباره «درد نام دیگر من است...» منتشر شده است را در ادامه بررسی میکنیم.وقتی دلتنگی...انگار تمام ثانیه ها،هجوم آوردن سمتت تا بگن،دیدی،این جمعه هم گذشت و هنوز،تنهایی...جهانت خالی ترین جهان دنیاست...کجاست خنده های از ته دلت...آسمونو ببین،ابری و کم حوصله ست...ببین اونم یادش رفته،چجوری باید بباره...چجوری باید از این درد لعنتی رهات کنه...ببین کسی نیست حتی،خیلی ساده حالتو بپرسه...همه دنبال زندگیشونن،زندگی تو کجاست؟یعنی الان کجایی زندگیم؟الان ک من،سینه م سنگین تر از همیشه ست...اشک میریزم،بی
برچسب:
نویسنده: غزل نعمتی
در این مطلب، جزئیات مربوط به «چنان نماند و چنین هم نخواهد ماند...» ارائه شده است.نمی توانم از این دوست داشتن لعنتی دست بکشم...اگر روزی،جایی،دیدی،خواندی یا شنیدی،ک کسی گفت دیگر دوستت ندارد،بدان یا دروغ می گوید،یا دروغ میگفته،یا می پنداشته ک دوستت دارد...دوست داشتن از آن حس های ابدیست...برای همین شاید واقعی هایش،یک بار اتفاق بیفتد،یک بار تجربه شود...چه میخواستم بگویم؟!داشتم میگفتم،این حال و روزی ک میبینی،چیزی نیست ک تحمیل شده باشد یااز سر ناچاری من باشد،همه اش را می دانستم و به بهای زندگیم،و به به
برچسب:
نویسنده: غزل نعمتی
آنچه تاکنون درباره «از آن شب های لعنتی ک صبح نمی شوند...» منتشر شده است را در ادامه بررسی میکنیم.گاهی کم می آورم،مثل همین لحظه،همین امشب...گاهی هم با خدا بحث میکنم،جدل میکنم،مثل همین امشب...بعضی شبا هم هستن،آدم جون می کنه تا صبح بشن...شبایی ک بوی ناامیدی میدن،شبایی ک با خودم میگم،لعنتی،اگر نیاد چی؟!اگر حتی به اندازه ی خاطره هم،دیگه جایی تو زندگیش نداشته باشی،چی میشه؟!بعضی وقتام،از دستت دلخور و عصبی ام،شبایی ک موج ناامیدی نزده تو ساحل ایمانم...میگم وقتی اومد،چقدر از خودش به خودش،شکایت بکنم...چقد
برچسب:
نویسنده: غزل نعمتی
در این مطلب، جزئیات مربوط به «ایام غم رو به کوتهی آورد...» ارائه شده است.و این بهانه ایست،تا بپرسم،حالت چطور است مرد من؟در این روزها ک عطر بهار،به رگ های آسفالتی شهرها،تپیده...تو کجایی بدون من،و حال و احوالت چگونه است؟راستش سراغت را میگیرم،و همه میگویند،ظاهرا ک خوب است...تویی ک میفهمی،پشت ظاهرا خوب بودنش،چقدر خوب است...و چقدر تلخ و غم انگیز است،ک نمیبینمت تا بدانم...بدانم چقدر خوبی...تا خوب باشم...از این ک این سال لعنتی،دارد تمام می شود،خوشحالم...حقیقتش نمیدانم،دیگر چقدر باید بلا سرم می آمد...و
برچسب:
نویسنده: غزل نعمتی
در این مطلب، جزئیات مربوط به «از لای آجرها نگاهم کن...پروانه ای در مشت طوفانم...» ارائه شده است.پدر خوابش را دیده بود...دیده بود قبل از تمام این اتفاقات...یک روز صبح از خواب برخاست...یک بند و یک ریز گریه میکرد...حرفی نمیزد...برایش شربت گلاب و بیدمشک آوردند...من بیمار بودم...و از اشک های پدر،ناخوداگاه اشک میریختم...مادرم جان به سر شده بود...بی طاقت صدایش میکرد و میگفت،لااقل بگو...چه شده؟چه دیده ای ک انقدر بی تابی...پدر لب باز کرد...از خوابش گفت...از خوابی ک دیده بود...از خوابی ک در آن من بودم و
برچسب:
نویسنده: غزل نعمتی
در این مطلب، جزئیات مربوط به «#درهم_تنیدگی...» ارائه شده است.بیش از آن ک با یکدیگر خاطره بسازیم...در هم تنیدن،با هم زندگی کردن،با خاطره ساحتن متفاوت است...وقتی در هم تنیده می شوید،هر گوشه ای از زندگی یکدیگر،چیزی را جا میگذارید...صحبت از گذر زمان نیست،صحبت از فراموشی نیست،ده سال بعد هم،وقتی گذرت به جایی بیفتد،تکه ی جا مانده را ببیند...دلت یکدفعه از هم می پاشد...در هم تنیده شدن یعنی وقتی از هم دور شوید،هزار تکه ی بهم چسبیده،مثل کودکی ک می ترسد از مادرش جدا شود،یکدیگر را سخت در آغوش بکشند...یعنی اگ
برچسب:
نویسنده: غزل نعمتی
آنچه تاکنون درباره «یکسالگیِ یک عشق...» منتشر شده است را در ادامه بررسی میکنیم.از روزهای شوم من میگذرد...روزهای اولش همیشه این گونه است،میخواهی چشم هایت را ببندی و وقتی،چشم گشودی ببینی همه چیز مثل یک کابوس،تمام شده و همه چیز شبیه قبل است...حتی یک برگ کوچک غمگینانه روی زمین نیفتاده...اما هرروز میگذرد،به خواب می روی و بیدار می شوی،و کابوست مثل یک قصه ی تلخ،هرروز بزرگتر و طولانی تر و کهنه تر می شود...آنقدر ادامه میدهی،تا باورت بشود،یا این فقط یک کابوس نیست و بیداری،یا اگر کابوس است،نمیتوانی به راح
برچسب:
نویسنده: غزل نعمتی
برچسب:
نویسنده: غزل نعمتی
برچسب: یکسالگیِ,
نویسنده: غزل نعمتی
برچسب: درهمتنیدگی,
نویسنده: غزل نعمتی