باران ک می بارد تو اینجایی - تاریخ: 1405/7/22 ساعت: 11:25
روبرویت خواهم ایستاد...نمیدانم چه حالی خواهیم داشت، اما میدانم شاد یا غمگین،آرام خواهم بود...نمیدانم حسرت تمام روزهای رفته را،خواهیم خورد،یا به روزهایی ک میتوانستیم سپری کنیم،چقدر فکر خواهیم کرد...اما میدانم،به هردواش فکر خواهیم کرد،شاید با احساسی متفاوت،شاید هم مثل هم...اما میدانم روبروی هم خواهیم ...
درد نام دیگر من است - تاریخ: 1405/7/22 ساعت: 11:25
وقتی دلتنگی...انگار تمام ثانیه ها، هجوم آوردن سمتت تا بگن،دیدی،این جمعه هم گذشت و هنوز،تنهایی...جهانت خالی ترین جهان دنیاست...کجاست خنده های از ته دلت...آسمونو ببین،ابری و کم حوصله ست...ببین اونم یادش رفته،چجوری باید بباره...چجوری باید از این درد لعنتی رهات کنه...ببین کسی نیست حتی،خیلی ساده حالتو بپ...
چنان نماند و چنین هم نخواهد ماند - تاریخ: 1405/7/22 ساعت: 11:25
نمی توانم از این دوست داشتن لعنتی دست بکشم...اگر روزی،جایی،دیدی،خواندی یا شنیدی، ک کسی گفت دیگر دوستت ندارد،بدان یا دروغ می گوید،یا دروغ میگفته،یا می پنداشته ک دوستت دارد...دوست داشتن از آن حس های ابدیست...برای همین شاید واقعی هایش،یک بار اتفاق بیفتد،یک بار تجربه شود...چه میخواستم بگویم؟!داشتم میگفت...
از آن شب های لعنتی ک صبح نمی شوند - تاریخ: 1405/7/22 ساعت: 11:25
گاهی کم می آورم،مثل همین لحظه،همین امشب... گاهی هم با خدا بحث میکنم،جدل میکنم،مثل همین امشب...بعضی شبا هم هستن،آدم جون می کنه تا صبح بشن...شبایی ک بوی ناامیدی میدن،شبایی ک با خودم میگم،لعنتی،اگر نیاد چی؟!اگر حتی به اندازه ی خاطره هم،دیگه جایی تو زندگیش نداشته باشی،چی میشه؟!بعضی وقتام،از دستت دلخور و...
ایام غم رو به کوتهی آورد - تاریخ: 1405/7/22 ساعت: 11:25
و این بهانه ایست،تا بپرسم، حالت چطور است مرد من؟در این روزها ک عطر بهار،به رگ های آسفالتی شهرها،تپیده...تو کجایی بدون من،و حال و احوالت چگونه است؟راستش سراغت را میگیرم،و همه میگویند،ظاهرا ک خوب است...تویی ک میفهمی،پشت ظاهرا خوب بودنش،چقدر خوب است...و چقدر تلخ و غم انگیز است،ک نمیبینمت تا بدانم...بدا...
ترسم چو باز گردی از دست رفته باشم...از نفس رفته باشم - تاریخ: 1405/7/22 ساعت: 11:25
بهار شد، سال به‌روز هم آمد... اما من، بهارم را تجربه نکردم.... بهار من از وقتی شروع کار می شود، ک تو بیایی، وگرنه تماماً تکرار محزون زمستان است... کاش میشد، انقدر در لحظه ی تحویل سال ایستاد، تا سال را با حال نو تحویل گرفت ولی... تمامش یک لحظه است... یک لحظه ک حس میکنی، کوهی درون سینه ات در حال فروری...
از لای آجر‌ها نگاهم کن...پروانه ای در مشت طوفانم - تاریخ: 1405/7/22 ساعت: 11:25
پدر خوابش را دیده بود...دیده بود قبل از تمام این اتفاقات... یک روز صبح از خواب برخاست...یک بند و یک ریز گریه میکرد...حرفی نمیزد...برایش شربت گلاب و بیدمشک آوردند...من بیمار بودم...و از اشک های پدر،ناخوداگاه اشک میریختم...مادرم جان به سر شده بود...بی طاقت صدایش میکرد و میگفت،لااقل بگو...چه شده؟چه دید...
#درهم_تنیدگی - تاریخ: 1405/7/22 ساعت: 11:25
بیش از آن ک با یکدیگر خاطره بسازیم...در هم تنیدن، با هم زندگی کردن،با خاطره ساحتن متفاوت است...وقتی در هم تنیده می شوید،هر گوشه ای از زندگی یکدیگر،چیزی را جا میگذارید...صحبت از گذر زمان نیست،صحبت از فراموشی نیست،ده سال بعد هم،وقتی گذرت به جایی بیفتد،تکه ی جا مانده را ببیند...دلت یکدفعه از هم می پاشد...
یکسالگیِ یک عشق - تاریخ: 1405/7/22 ساعت: 11:25
از روزهای شوم من میگذرد...روزهای اولش همیشه این گونه است، میخواهی چشم هایت را ببندی و وقتی،چشم گشودی ببینی همه چیز مثل یک کابوس،تمام شده و همه چیز شبیه قبل است...حتی یک برگ کوچک غمگینانه روی زمین نیفتاده...اما هرروز میگذرد،به خواب می روی و بیدار می شوی،و کابوست مثل یک قصه ی تلخ،هرروز بزرگتر و طولانی...
افشای جزئیات باران ک می بارد تو اینجایی... - تاریخ: 1405/4/30 ساعت: 0:00
در این گزارش، تازه‌ترین اطلاعات درباره «باران ک می بارد تو اینجایی...» را می‌خوانید.روبرویت خواهم ایستاد...نمیدانم چه حالی خواهیم داشت،اما میدانم شاد یا غمگین،آرام خواهم بود...نمیدانم حسرت تمام روزهای رفته را،خواهیم خورد،یا به روزهایی ک میتوانستیم سپری کنیم،چقدر فکر خواهیم کرد...اما میدانم،به هردواش...
پشت پرده درد نام دیگر من است... - تاریخ: 1405/4/30 ساعت: 0:00
آنچه تاکنون درباره «درد نام دیگر من است...» منتشر شده است را در ادامه بررسی می‌کنیم.وقتی دلتنگی...انگار تمام ثانیه ها،هجوم آوردن سمتت تا بگن،دیدی،این جمعه هم گذشت و هنوز،تنهایی...جهانت خالی ترین جهان دنیاست...کجاست خنده های از ته دلت...آسمونو ببین،ابری و کم حوصله ست...ببین اونم یادش رفته،چجوری باید ...
چنان نماند و چنین هم نخواهد ماند... در کانون توجه - تاریخ: 1405/4/30 ساعت: 0:00
در این مطلب، جزئیات مربوط به «چنان نماند و چنین هم نخواهد ماند...» ارائه شده است.نمی توانم از این دوست داشتن لعنتی دست بکشم...اگر روزی،جایی،دیدی،خواندی یا شنیدی،ک کسی گفت دیگر دوستت ندارد،بدان یا دروغ می گوید،یا دروغ میگفته،یا می پنداشته ک دوستت دارد...دوست داشتن از آن حس های ابدیست...برای همین شاید...
افشای جزئیات از آن شب های لعنتی ک صبح نمی شوند... - تاریخ: 1405/4/30 ساعت: 0:00
آنچه تاکنون درباره «از آن شب های لعنتی ک صبح نمی شوند...» منتشر شده است را در ادامه بررسی می‌کنیم.گاهی کم می آورم،مثل همین لحظه،همین امشب...گاهی هم با خدا بحث میکنم،جدل میکنم،مثل همین امشب...بعضی شبا هم هستن،آدم جون می کنه تا صبح بشن...شبایی ک بوی ناامیدی میدن،شبایی ک با خودم میگم،لعنتی،اگر نیاد چی؟...
افشای جزئیات ایام غم رو به کوتهی آورد... - تاریخ: 1405/4/30 ساعت: 0:00
در این مطلب، جزئیات مربوط به «ایام غم رو به کوتهی آورد...» ارائه شده است.و این بهانه ایست،تا بپرسم،حالت چطور است مرد من؟در این روزها ک عطر بهار،به رگ های آسفالتی شهرها،تپیده...تو کجایی بدون من،و حال و احوالت چگونه است؟راستش سراغت را میگیرم،و همه میگویند،ظاهرا ک خوب است...تویی ک میفهمی،پشت ظاهرا خوب ...
جزئیات تازه از از لای آجر‌ها نگاهم کن...پروانه ای در مشت طوفانم... - تاریخ: 1405/4/30 ساعت: 0:00
در این مطلب، جزئیات مربوط به «از لای آجر‌ها نگاهم کن...پروانه ای در مشت طوفانم...» ارائه شده است.پدر خوابش را دیده بود...دیده بود قبل از تمام این اتفاقات...یک روز صبح از خواب برخاست...یک بند و یک ریز گریه میکرد...حرفی نمیزد...برایش شربت گلاب و بیدمشک آوردند...من بیمار بودم...و از اشک های پدر،ناخوداگ...
#درهم_تنیدگی...؛ روایت کامل - تاریخ: 1405/4/30 ساعت: 0:00
در این مطلب، جزئیات مربوط به «#درهم_تنیدگی...» ارائه شده است.بیش از آن ک با یکدیگر خاطره بسازیم...در هم تنیدن،با هم زندگی کردن،با خاطره ساحتن متفاوت است...وقتی در هم تنیده می شوید،هر گوشه ای از زندگی یکدیگر،چیزی را جا میگذارید...صحبت از گذر زمان نیست،صحبت از فراموشی نیست،ده سال بعد هم،وقتی گذرت به ج...
گزارشی از یکسالگیِ یک عشق... - تاریخ: 1405/4/30 ساعت: 0:00
آنچه تاکنون درباره «یکسالگیِ یک عشق...» منتشر شده است را در ادامه بررسی می‌کنیم.از روزهای شوم من میگذرد...روزهای اولش همیشه این گونه است،میخواهی چشم هایت را ببندی و وقتی،چشم گشودی ببینی همه چیز مثل یک کابوس،تمام شده و همه چیز شبیه قبل است...حتی یک برگ کوچک غمگینانه روی زمین نیفتاده...اما هرروز میگذر...
از لای آجرها نگاهم کن...پروانه ای در مشت طوفانم... - تاریخ: 1401/2/24 ساعت: 19:18
پدر دیده بود... پدر خوابش را دیده بود...دیده بود قبل از تمام این اتفاقات... یک روز صبح از خواب برخاست... یک بند و یک ریز گریه میکرد... حرفی نمیزد... برایش شربت گلاب و بیدمشک آوردند... من بیمار بودم... و از اشک های پدر، ناخوداگاه اشک میریختم... مادرم جان به سر شده بود... بی طاقت صدایش میکرد و میگفت، ...
یکسالگیِ یک عشق... - تاریخ: 1396/8/22 ساعت: 18:15
نزدیک یک سال، از روزهای شوم من میگذرد... روزهای اولش همیشه این گونه است، میخواهی چشم هایت را ببندی و وقتی، چشم گشودی ببینی همه چیز مثل یک کابوس، تمام شده و همه چیز شبیه قبل است... حتی یک برگ کوچک غمگینانه روی زمین نیفتاده... اما هرروز میگذرد، به خواب
#درهم_تنیدگی... - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 9:17
در هم تنیده بودیم، بیش از آن ک با یکدیگر خاطره بسازیم... در هم تنیدن، با هم زندگی کردن، با خاطره ساحتن متفاوت است... وقتی در هم تنیده می شوید، هر گوشه ای از زندگی یکدیگر، چیزی را جا میگذارید... صحبت از گذر زمان نیست، صحبت از فراموشی نیست، ده سال بعد هم، وقتی گذرت به جایی بیفتد، تکه ی جا مانده را ببی...

برچسب‌های مرتبط

هیچ مگو احسان ذبیحی فر | هیچ مگو | هیچ مگو مولانا | تو را با غیر میبینم | تو را با ديگري ديدم | تو باك | دوستت دارم بی آنکه بخواهمت | دوستت دارم بی آنکه بدانم چطور | دوستت دارم بی بهانه |